«مردم کاشان به عشرت و خوشگذراني علاقه مندند و سه روز از ايام هفته را به تفريح در باغ هاي خرم و دلگشاي فين مي گذرانند.» احتمالاً اگر کسي فقط همين يک جمله «ياقوت حموي» را، که در قرن هشتم مي زيست شنيده باشد، وسوسه مي شود برود ببيند کجاست اين باغي که مردماني علاقه مند به عشرت و خوشگذراني، سه روز از روزهاي هفته شان را به آنجا مي روند. من البته نه به خاطر اين جمله، که به بهانه پر کردن وقت هم سفرانم، روانه شان کردم که در آن گرماي خانمانسوز کاشان، سر ماشين را کج کنند و در همان خس و خاک هاي کنار اتوبان اصفهان پارکش کنند و پياده از محشر کبراي آدمياني که آنجا بودند، بگذرند و سري به باغ هاي خرم و دلگشاي فين بزنند.در راه برايشان توضيح دادم که «اصليت» باغ فين به قرن ها و هزاره هاي پيش برمي گردد و عده يي عمرش را به تمدن پاگرفته در تپه هاي «سيلک» پيوند مي زنند. گفتم که عمربن ليث صفار در حوالي سال هاي 265 هجري در آنجا زندگي کرده و خوش گذرانده و در سال 892 هجري مصيبت زلزله، تمام باغ را ويران کرده و در سال هزار قمري بوده که شاه عباس طرح جامعي براي آباداني آنجا ريخته و گرفتم و آمدم و رسيدم به بازسازي هاي کريمخاني و فتحعلي شاهي که صداي ترانه آشنايي توجه همراهانم را جلب کرد؛ «نازي، نازي امشب، دلم مست توئه». جوانکي با کلاه حصيري، بساط بلندگو و اکوي پر و پيماني جلوي در باغ فين به راه انداخته بود و معين و شادمهر و ايرج و غيره پخش مي کرد و مي فروخت و من در اين سودا غرق، که نکند «عشرت» در اين باغ، معنايي به کلي ديگرگون با مفهوم رايج امروزي دارد و در اين فکرت مستغرق، که وقتي آغاز فين با اکران عمومي معين و سعيد آسايش است پايانش را خدا به خير کند. بعد هم گفتم شايد اينجا، جايي مثل سلفچگان و کيش است و به جاي منطقه آزاد تجاري، منطقه آزاد فرهنگي علم کرده اند تا خلايق را جذب کنند و مالياتي هم از آنها نستانند که روزگار به خوشي بگذرانند. اما اين فقط يک سوداي خام بود. فين رفته ها مي دانند که دور تا دور اين عمارت زيبا، جوي هاي آبي روان است که از سرچشمه مي آيند و گرد باغ مي گردند و در پي هم به حوض ها مي ريزند و اين بازي گرگم به هواي آب ها، زيباترين تصوير جهان اگر نباشد از زيباترين هاست. اما اين بار نشاني از آن همه جوي و آن همه حوض نبود. يعني اول فکر مي کردي نيست. بعد که دقت مي کردي مي ديدي خلايق، پير و جوان، مرد و زن، دارا و ندار، فقير و غني، سياه و سپيد، در يک اقدام منسجم ، متحد و همدل، پاچه ها را بالا زده و بالا نزده، به جوي ها و نهرها و حوض ها و هر جا که يک وجب آب زلال پيدا مي شد پا نهاده اند و پشت هم رژه مي روند و به همين خاطر است که نه از جوي نشان مانده و نه از جوي نشان.عجب حماسه يي بود. پدري اصرار داشت کودکش را که انگار از آب مي ترسد، از داخل جوي بکشد و دور عمارت طواف دهد. مادري براي اينکه خجالت دخترش بريزد، با همان کفش هاي پاشنه هفت سانت، جفت پا چنان به داخل حوضچه کوچک پريد که اطرافيان را هول فرو ريختنش پديد آمد. زوج جوان، که احتمالاً پرادويشان را در همان کنار اتوبان پارک کرده بودند، لذت تعويض پوشک کودک يک ساله در حوض فين را تجربه مي کردند و مادربزرگ که روح تاريخ است و نور چشم هاي ما، کودک سرپا گرفته در کنار جوي را داخل حوض اصلي، غسل تعميدي ديگر مي داد. خوب که دقت مي کردي، مي ديدي اتفاقاً انگار کاشاني ها اصلاً پايشان را هم در فين نگذاشته اند؛ آن هم در اين جهنم آفتاب. اين رفقا همان هايي بودند که براي استراحت شان هتل اميرکبير را انتخاب کرده بودند و حوالي ظهر سر و کله شان در بهترين رستوران هاي شهر پيدا مي شد و احتمالاً مي خواستند از اينجا به اصفهان بروند و حمله و تاراج شان را براي چهلستون و زاينده رود و ميدان نقش جهان به ارمغان ببرند.جهانگرد فرنگي، با چشم هاي آبي و موهاي طلايي تر از شعله خورشيد کوير، چنان بساط خيس کناني براي همراهانش به راه انداخته بود که تا هفت پشت آدم هاي پشت سرش را هم شست وشوي جامع مي داد. بيچاره احتمالاً گمان کرده بود اين هم از رسم و رسومات ايرانيان است و شرکت در آن، فريضه يي که بر هر جهانگرد و کاشانگردي واجب است و يکي نبود يک جفت کشيده در گوشش بخواباند که مرد حسابي جراتش را داري در موزه لوور و متروپليتن هم از اين جفتک پراني ها کني و بعد هم لابد مي خواهي بروي براي همشهري هايت لغز بخواني که رفتيم کاشان و عجب شير تو شيري بود؟به سرم زد موضوع را با ماموران ميراث فرهنگي در ميان بگذارم. غيراز آن آقايي که بليت مي فروخت و ديگري که يک متر آن طرف تر بليت ها را پاره مي کرد، فقط چند نفر بيل به دست ديدم که در باغچه ها، سوراخ هاي عجيب قبرمانند حفر مي کنند و احتمالاً داشتند بقاياي طرح جامع شاه عباسي را اجرا مي کردند و يک نفر هم که دم در حمام فين ايستاده بود، خواستم با او حرف بزنم که فشار جمعيت من و همراهانم را از سردري کوچک وارد حمام کرد؛ همان حمام تاريخي. همان جا که اميرکبير در هنگام بازگشت از سفر اصفهان با قبله عالم در آنجا اتراق کرد و هيچ نمي دانست سالي نمي شود که به همان جا تبعيد مي شود و در هجدهم ربيع الاول 1268 به دست حاج علي خان فراشباشي رگش را مي زنند و با اين تيغ نه رشته عمر اميرنظام که رشته نخستين جرقه هاي نوگرايي و توسعه در اين نظام را قطع مي کنند.پاي که به حمام مي نهي، هيبت ياد امير، مي بردت تا سطرسطر تاريخ نوشته به خون اين سرزمين را با خودت مرور کني و رها از آن همه همهمه، پايمردي مرداني را به ياد بياوري که نان امروز به قيمت فردا نخوردند. اين اتفاق اما ديري نمي پايد. يعني کلاً يک ثانيه هم طول نمي کشد. «آقا برو جلو خفه شديم»، «خانوم لطفاً پاتونو از روي گوش من برداريد»، «مرتيکه چرا دستت تو جيب منه»، «بابا بريم بيرون اينجا ديونه خونه اس». دويست فقره هم وطن آريايي نژاد، چپانده شده در حمامي که حداکثر براي بيست نفر ساخته شده، آه و فغان راه انداخته اند و عنقريب است که با توقف يک نفر در مسيرهاي عبوري، بقيه کلاً به رحمت ايزدي بروند. کمي جلوتر فضا باز مي شود. تصاوير تاريخي را قاب کرده اند و زده اند به ديوار؛ آغا جوهر، ميرزا آقاخان نوري صدر اعظم و... کودک از پدرش که به نظر آدم موجهي مي آيد مي پرسد؛ «بابا اينا عکس کياس؟» پدر، عاقل اندر سفيه پاسخ مي دهد که «پسرم. اينها ياران اميرکبيرند که در اينجا کشته شده اند» و بيچاره فرزند چه تصوير سوررئالي در ذهن مي آورد از لشگريان شاه قاجار که با اسب و شمشير به حمام آمده اند و ياران اميرکبير را که معلوم نيست چرا همگي، در يک برهه حساس تاريخي، در حمام به سر مي برده اند، قتل عام کرده اند و چه طنيني داشته چکاچک شمشيرهاي آخته در طاق هاي ضربي حمام فين. کمي جلوتر، درست در جايي که يک انسان متوسط القامه فقط به ضرب دولا شدن مي تواند از آن عبور کند، هنرمندان ايراني با کمترين امکانات، نقش هاي نگارين آفريده اند؛ «سحر و مريم و فاطمه، منشي هاي شرکت...، به ياد کبري هم هستيم»، «اومديم اينجا رو ديديم، هه هه»، «يادگاري از س.د» و اين نقش ها نه با قلم که احتمالاً با نوک کليد و ميخ طويله پديد آمده اند و تو در مي ماني در آن وانفساي اکسيژن و حيات، چه همتي داشته اند که اين يادگارها را براي اخلافشان به جاي گذاشته اند. بيرون، دوباره همان جوي است و همان پاها. مرد ميانسال با پاي برهنه مي دود تا به نقطه يي از جوي برسد که کفشش را به حرمت اميرکبير در آنجا در آورده و به آب زده است. مادربزرگ به غسل تعميد کودک رضايت نداده و حالا خودش تا زانو در آب، کنار حوض نشسته و قيمه نوش جان مي کند. وقتي در سال هاي پس از مشروطه، قواي دولتي براي سرکوبي نايب حسين کاشي به باغ فين حمله کردند، اشرار هم فرصت را غنيمت شمردند و اشياي گرانبهاي باغ، از سنگ و شيشه تا چوب و آهن پاره هاي عمارت کلاه فرنگي را به غارت بردند. اديب بيضايي که قلبش از اين واقعه به درد آمده بود اين گونه سرود که؛ «عشرتگه خاقان را تا کرد جهان ويران/ بر منظر باغ شه، بر منظره کاشان/ باغي که دل آسودي بر نغمه مرغانش/ از شيون جغد اينک گرديده نفيرستان». نمي دانم امروز اگر مرحوم اديب بيضايي همسفر فين من بود، چه مي سرود. نمي دانم چگونه بايد برايش توضيح مي دادم که ضرورت پاسباني سازمان ميراث فرهنگي از مواريث تاريخي به جاي خود، اما اگر قرار باشد کنار هر جوي آب و تکه باستاني، سرباز مسلسل به دست بگذارند که سنگ روي سنگ بند نمي شود. لابد بخشي از حرمت امامزاده فرهنگ و تاريخ هم با ما متوليان اصلي آن است. قاعدتاً اگر اميرکبير اين همه برايمان عزيز و امير و کبير است، بد نيست که بر منظر آستانش، کودکانمان را ستر عورت نکنيم و پوشک فرزندانمان را روانه حوض باغش نکنيم و توريست هاي خارجي را هم به اشتباه نيندازيم که اينها تمام تمدنشان را به تمسخر مي نشينند. مغزم آتش گرفته بود. چند عکس پي در پي گرفتم که فردا اگر کسي منکر اين نوشته شد، نشانش دهم که اين يادداشت مي توانست عيناً به صورت گزارش تصويري منتشر شود و اديب بيضايي و اميرنظام و عمربن ليث صفار را با جوان کلاه حصيري تنها گذاشتم و زدم به چاک جاده قمصر و از ميانه راه، پيچيدم به پيچاپيچ راه «گلستانه» سهراب و از ميان تمام شگفتي هاي بکر جاده قهرود، و «بوي علفي که مي آمد»، راه امامزاده «سلحشوران» را پي گرفتم و بر بلنداي دل انگيز کوه «رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند» ايستادم و با خودم عهد کردم ديگر به فين نيايم و اين بار اگر به کاشان آمدم، فين و تاريخ و اميرکبير و هموطنان عزيزم را نيازارم و «بدان سو بروم که درختان حماسي پيداست». کفش هايم کو؟
هفته نامه اعتماد -حميد رضا ابك
نوشته شده توسط محمود فرزین در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 9:35 | لینک ثابت |

