حیدر عنایتی از نگاه حیدر عنایتی
این مطلب بنا به تقاضای آقای محمود فرزین، هنرمندی که در جلسات نقد کتاب جمعهها از حضور او بهرهمند میشویم، جهت قرار دادن در وبلاگ ایشان نوشته شد. ح. ع
روز به روز از سطح هوشیاری و قدرت حافظهام کاسته و بر میزان خستگی و کمحوصلگیهایم افزوده میشود. شب، وقتی که برای خواب به بستر میروم، تازه اوّلِ دردهای عضلانی و ضعف بدن است. و از روی ناچاری پاهایم را در هم قفل میکنم، کف یک پایم را روی انگشتهای پای دیگرم قرار داده و آنقدر فشار میدهم تا اینکه آرام آرام پلکهایم سنگین شده و به خواب میروم. و حالا آغاز مسافرتهای دور و دراز است در عالم رؤیا به دنیاهایی که به هیچ وجه در عالم واقعیّت نمیتواند وجود داشته باشد. دکترها میگویند قسمت عمدهی این آشفتگیهای خواب، مربوط میشود به فشار خون بالا و قند اضافی و وزن سنگین که خلاصی از این امراض نیز تقریباً برای من غیرممکن است.
گابریل گارسیا مارکز نویسندهی مشهور آمریکای جنوبی در رمان زیبای دلبرکان غمگین من میگوید؛ هر وقت خواستید ببینید پیر شدهاید یا نه در آینه نگاه کنید. اگر چنانچه به پدرتان شبیه شده باشید، بدانید که حتماً پا به زمان پیری گذاشتهاید. من هم حدود ده سالی است که هرگاه صورتم را در آینه میبینم، شباهت خیلی زیادی را میان خود و پدرم حس میکنم. در خانه هم، بچههایم خیلی این نکته را یادآور میشوند که حرکاتم، نشست و برخاستهایم، نحوهی غذا خوردنم، واکنشهای عصبیام و ... همه، آنها را به یاد پدربزرگشان میاندازد.
یک بار دیگر در جای دیگری نوشتهام که همیشه دوست داشتم، قیافهام مثل قیافهی صادق هدایت میبود. ولی این طور نشد. اگر قبول کنیم که ما ایرانیها، دوران میانسالیامان در واقع همان دوران پیریامان محسوب میشود، پس من هم دو سه سالی است که دوران کهولت را شروع کردهام و منتظر عوارض وخیم (که خوشخیمترین آن، بدقیافهگی است) هستم. ولی با این وجود دوست دارم که بندهی ناشکر خدا نباشم. زندگیام را دوست دارم، آران و بیدگل را دوست دارم، مملکتم را دوست دارم، و هر کس را که در هر دورهای به این کشور خدمت کرده است نیز دوست دارم. به آبادانی و رفاه آن خیلی فکر میکنم و اگر روزی در حال گذر از بیابانی باشم، دیدن یک رمهی گوسفند، یک درخت سبز، یک چشمهی آب، یک کومهی روشن و هر نشانی که نشانهای از آبادانی این مرز و بوم باشد، به من سرزندگی و حیات دوباره میبخشد. در زمانهای بچگی، عاشق خط سفیدی بودم که بعد از عبور یک موشکِ جِت در آسمان آبی ولایت، به جای میماند. همین حالت را یکبار در حرفهای دخترم یاسمن دربارهی سرود ملّی ایران (ساختهی غلامحسین بنان – حسین گل گلاب) دریافتم که میگفت؛ آدم وقتی این سرود را گوش میکند، احساس میکند همه چیز دارد...
ادّعا نمیکنم که خودم در زندگی فردی و اجتماعیام بری از اشتباه بودهام. ولی هر زمان که به خطای خود پی بردهام، توبه کردهام و از اعتراف و اعتذار ابایی نداشتهام. به گذشتهام که نگاه میکنم میبینم، در مجموع، نوعی عاقبت به خیری تا حالا همراهیام کرده است. به ارحمالرّاحمین بودن خداوند هم اعتقاد راسخ دارم.
تقریباً تمام اوقات بیکاریام را کتاب میخوانم، گاهی هم مینویسم. خانه و خانوادهی خیلی گرمی دارم. بچههایم اهل اذیّت و آزار به دیگران نیستند. همسرم برای تمیز نگه داشتن درون و برونِ زندگی، تا مرز جان تلاش میکند. بانویی جدّی و خداترس است. اگر روزی یک بنده خدا را در درماندگی و استیصال ببیند، آن شب، خواب را بر خود حرام میکند. هیچ ثروت و احتشامی ندارم. ولی زندگیام را با تنعّم و حشمت همراه ساختهام. همسرم در انداختن سفرهی رنگین، دست و دلش نمیلرزد. روی زمین غذا میخورم. ولی موقع صرف غذا، همان قدرت و جبروتی را در دلم احساس میکنم که امیر قطر یا امیر کویت در خود میبینند. بچههایم هنوز دو سه سالی باید درس بخوانند تا بتوانند از یک مدرک تحصیلی قابل قبول در سامانهی اداری امروزِ ایران برخوردار باشند. آنها میلی به داشتن شغل آزاد ندارند. (آنها را این جوری بارآوردهام) به ترتیب دارای 27، 22 و 19 سال سن هستند. به هنجارهای داخل خانه، خیلی اهمیّت میدهند. از تاریخ و ادبیات و روزنامه هم روی گردان نیستند. در خانهی ما کسی حق غیبت کردن ندارد. حتی اگر بخواهند از دولت یا از وضع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مملکت انتقاد کنند، حریمشکنی نمیکنند. احترامی که آنها برای من نیز قائل هستند، این فرصت را به من میدهد که مقداری از انرژی فکریام را صرف کشمکشها، تضادها و تعارضات درونی خود کنم و با مقداری بالانس، خودم با خودم کنار بیایم. و از گوشهگیری و انزوا و بدعُنقی فاصله بگیرم. با وجودی که معتقدم در این دنیا خیلی نمیتوان شاد زیست، به آنها وصیّت نمودهام بعد از مرگم از عزاداری افراطی پرهیز کنند و برای برگزاری مجلس ختم، از هرگونه آگهی و تبلیغ خودداری ورزند. محل دفنم را هم صحن جلویی شاهزاده هادی انتخاب کردهام. من این صحن را از زمان بچگی خیلی دوست داشتهام. یک بار هم در خبرنامهی طنین توصیف خوبی از آن به عمل آوردهام.
اگر روزی از من بپرسند بیشترین دوست خوب را در دنیا چه کسی دارد؟ جواب خواهم داد: خودم. من واقعاً دوستان خوبی دارم. تعداد آنها خیلی زیاد است. از همهی آنها هم محبّت دیدهام. حتّی اگر کسانی را روزگاری از روی ندانم کاری یا عصبیّت، آزرده خاطر ساختهام، آنها به من نگاه نکرده و دوستیاشان را با من حفظ کردهاند. البته وقتی من، خودم را غربال میکنم، میبینم هیچ گونه سرِ دوکِ قُلمبهای با کسی نداشته و ندارم. (اصلاً نمیتوانم اهل کدورت و عداوت باشم.) ولی در این میان، دوستانم با من، بهتر از نحوهی برخورد من با آنها، با من تا کردهاند.
اکثر آنها اهل کتاب و نوشتن هستند. و از مصاحبت با آنها واقعاً لذّت میبرم. نوشتههایشان را میخوانم، آنها هم نوشتههای مرا از زیر نظر میگذرانند و اگر نکتهای را قابل ذکر دیدیم، به یکدیگر گوشزد میکنیم. در شهرهای دیگر هم تعدادی دوست و آشنا دارم که آنها هم از همین قماشِ رفقای آران و بیدگل هستند.
هیچ وقت در زندگی نان کور و ناامید نبودهام. هیچ وقت هم فریب زرق و برق دنیا را نخوردهام. حسرتی بر دل ندارم. ولی به خدا گفتهام که اگر روزی مال و مُکنتی در اختیارم بگذارد، یک بیمارستان مجهّز با تمام امکانات و با پذیرش بیش از هزار نفر در شرق بیدگل خواهم ساخت و اسمش را خواهم گذاشت: بیمارستان بیدگل.
به عیال هم گفتهام اگر بعد از بازنشستگی، پول و پلهای در بساطمان باقی بماند، با آن یک موتور تریل خواهیم خرید، صبح جمعهها دو ترک سوار خواهیم شد، خواهیم رفت چاله سمبک، آنجا چایی خواهیم خورد و مقداری شعر خواهیم خواند و دوباره به آبادی برخواهیم گشت و سور و سات را برای مهمانان شب آماده خواهیم کرد. زندگی البته، پست و بلند، خیلی دارد. میگویند قائم مقام فراهانی، نخستوزیر دلیر و پاک طینت محمدشاه، وقتی به دستور او در زندان باغشاه اسیر شد، در موقع اعدام این تک بیتی را سرود:
روزگار است آنکه گه عزّت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگراز این بازیچهها بسیار دارد
زندگی واقعاً پر از فراز و نشیب است. و پر از حادثه و پر از چشمانداز و تجربههای تلخ و شیرین. و خوشا به حال کسی که در این فرآیندِ پرماجرا، یک آن، از یاد خدا غافل نباشد. خدا رحمت کند همهی رفتگان خاک را. خدا رحمت کند مرحوم مادرم را. او همیشه در صحبتهایش برای اینکه بچّههایش را به آرامش دعوت کند، یک داستان کوتاه تعریف میکرد مبنی بر اینکه روزی، روزگاری یک سرِ بریده (سری که از تن صاحبش جدا شده بود) روی آب رودخانه در حرکت بود و در همان حال، لبهایش تکان میخورد و شکرِ خدا را میگفت. مردمی که در مسیر رودخانه قرار داشتند، به او میگفتند؛ آخر تو که سرِ بریدهای بیش نیستی و از تن جدا شدهایی، پس دیگر برای چه شکر میفرستی؟ در جواب گفته بود: چونکه سنگ آسیایی هم سرِ راه قرار دارد!
غروب جمعه / 23 / آبان / 87 حیدرعلی عنایتی بیدگلی
----------------------------------------------------------------------
از دوست خوبم ابوالفضل مقری برای همکاری در ارائه این مطلب ممنونم.
***فرزین**